تبليغاتX
ترانه ی سکوت


ترانه ی سکوت

مدیونی اگه یادم بیفتی

 

تورا نه عاشقانه

ونه عاقلانه

نه حتی عاجزانه

که تورا عادلانه در آغوش می کشم

عدل مگر نه آنست که هرچیزی سر جای خود باشد.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390| ساعت 8:39 PM| توسط ترانه|

 

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390| ساعت 6:32 PM| توسط ترانه|

 

 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390| ساعت 6:21 PM| توسط ترانه|

 

تو شاهکار خلقتی

تحقیر را باور نکن!

 

بر روی بوم زندگی هرچیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست

تقدیر را باور نکن!

 

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن!

 

خالق تورا شاد آفرید،آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو

زنجیر را باور نکن!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390| ساعت 1:18 AM| توسط ترانه|

 

قوي ترين آدم جهان هم که باشي...

وقت هايي هست ...

که دستي بايد لمس ات کند...

لبي...

لبت را داغ کند...

و طعم لبت را بچشد ...

مستقل ترين آدم جهان هم که باشي...

وقت هايي هست...

که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد...

مسافرترين آدم دنيا هم ...

دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش...

" زود برگرد "...

طاقت دوري ات را ندارم...

 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390| ساعت 11:46 AM| توسط ترانه|

 

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران، صبر چه مي داند چيست....

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390| ساعت 8:58 AM| توسط ترانه|

 

 


بغضهاي شب ، هميشه سهم نا اميدهاست
خنده هاي صبح ، قسمت كسي كه عاشق است
شاخه ها – خداكند – به دست باد نشكند
عشق يعني استقامت كسي كه عاشق است
اي شما كه دل نميدهيد و ايستاده ايد،
در خيال كشف خلوت كسي عاشق است،
منظر نايستــيد نوبت شما كه نيست
نوبت من است نوبت كسي كه عاشق است

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390| ساعت 10:51 AM| توسط ترانه|

 

 

 

هنوز كه هنوز است عاشق ماهم

ولي بدون تو مهتاب را نميخواهم

براي آمدنت گرچه راه كوتاه است

هنوزهم كه هنوزم چشم دراهم

سلام...روز قشنگي است...دوستت دارم...

چقدر عاشق اين جمله هاي كوتاهم

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390| ساعت 10:50 AM| توسط ترانه|

 

 

 

نازنين حادثه ي مرگ شقايق عاديست

بي جهت با شب و پاييز و خدا درگيري

بهتر اين است كه در خلوت خود بنشيني

كه در اين ناحيه آماج هزران تيري

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390| ساعت 10:48 AM| توسط ترانه|

 

 

 

من فكر ميكنم كه غزل يك بهانه است

تاازتو وشقايقي ات گفت وگو كنيم

انسان غمي به عينه شريف است اين درست

اما درست نيست به اين اندوه خو كنیم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390| ساعت 10:46 AM| توسط ترانه|


ماه من غصه چرا ؟
آسمان را بنگر،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر
به ما میخندد
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت ....
بلکه از عاطفه لبریز شدو
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاسهای سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا ؟
تومرا داری و من هرشب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست !
ماه من !غم واندوه اگر هم روزی ،مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین و خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی واکن
وبگو با دل خود : که خدا هست ... خداهست
ماه من ... غصه چرا ؟

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389| ساعت 8:36 AM| توسط ترانه|

 

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388| ساعت 2:34 PM| توسط ترانه|

 

دوستت دارم ولی با خود مدارا می کنم

عاشقم یاد تورا در سینه نجوا می کنم

با قلم خط می کشم برروی برگ زندگی

با غروب سینه ام اینگونه دعوا می کنم

از میان قلب خود تا سرخی تنگ غروب

 فاصله اندازه ی یک نقطه پیدا می کنم

شاخه های نور می چینم زباغ عاطفه

دسته دسته گل به راه تو هدایا می کنم

قطره شبنم نشیند روی برگ خاطرم

صورت ماه توراهردم تماشا می کنم

کیست تا با او بگویم راز این دلدادگی

تلخی آن را به کام خود گوارا می کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388| ساعت 0:23 AM| توسط ترانه|

 

من از تو قول گرفتم که بی بهانه بمانی

در امتداد دلم سبز وعاشقانه  بمانی

تو قول دادی ازاول که هیچ وقت نمیری

وبی حضور من از زندگی سراغ نگیری

من آنچه شرط وفا بود با تو گفتم ازاول

به خاطر تو در اقلیم درد خفتم ازاول

چگونه خون تو از درد من به جوش نیامد ؟

هزار بار صدایت زدم- به گوش نیامد؟

چگونه بی تو فرو ریختم شکستم و دیدی؟

چگونه اینهمه از عشق گفتم و نشنیدی؟

خبر رسیده که گفتی صدای پای تو باشم

تو می روی و قرار است خونبهای تو باشم

خبر رسیده که وصیت به ختم قائله کردی

خبر رسیده که از بی قراریم گله کردی

تقاص سخت کدامین گناه کردن من بود؟

کدام دوست به جرمی نکرده دشمن من بود

چقدر فرصت سبز بهار بودو نخواندیم

چقدرابطه برقرار بودو نخواندیم

چقدر حوصله کردیم و باز فاصله افتاد

چقد فاصله در حل این معامله افتاد!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387| ساعت 7:49 AM| توسط ترانه|

بگو چــــــــــــرا به دست انتظار می سپاریم؟

بگو چـــــــــــــرا به نغمه بهـــا رمی سپاریم؟

من اعتراف می کنم به اینکه( دوست دارمت)

بیا تو اعتــــراف کن که (دوست داریم)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387| ساعت 2:11 PM| توسط ترانه|

 

پا به راه اتفـاق تازه ایــــست ذهن دردمــند و بیقـــــرارمن

کهنه می شود سیـــاه می شود باز بی توروزوروزگـــارمن

کیستی که چاره ام نمی شوی ؟چاره ی دوباره ام نمی شوی

کیستی و از کجا رسیـده ای ؟ آمد ه ای و برده ای قرار من

نیستی و زود دیـر می شوم لحظه لحظه بی تو پیر می شوم

نیستی و باز تــازه می شود درد و داغ های بی شمــار من

نذر می کنم ادا نمی شــوی ! درد می شوم دوا نمی شــوی

کیستی که هیــچ وا نمی شــوی قفل بی کلــید روزگــار من؟

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387| ساعت 2:42 PM| توسط ترانه|

 

دوست دارم بروم سربه سرم نگذارید

رفتنم را به حســـاب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پا بوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

اینقدرآیینه ها را به رخ من نکشید

اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید اینهمه دل دوروبرم نگذارید

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387| ساعت 2:42 PM| توسط ترانه|

 

می سوزد استخوان من ودم زدن خطاست

آتش بیاورید که مرحم زدن خطاست

ابلیس باش و بیش تر آتش به دل بزن

دیوانه وار شعلعه بزن- کم زدن خطاست

خامی نکن که فرصت عشقی دوباره نیست

خود را به خواب مرگ- فراهم زدن خطاست

در اینکه عشق آخر خط است حرفی نیست

آتش به روح خسته و درهم زدن خطاست

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387| ساعت 2:39 PM| توسط ترانه|

 

زندگی یک آرزوی کور نیست

زندگی کن زندگی افسانه نیست

پیله ی پرواز از دنیا جداست

زندگی یک مقصد بی انتهاست

هیچ جایی انتهای راه نیست

این تمامش ماجرای زندگیست...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387| ساعت 2:37 PM| توسط ترانه|

 

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا

فيض روح‌القدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا

زين دعاهاست كه با اين همه بي‌برگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا

هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا


 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387| ساعت 1:41 PM| توسط ترانه|

 

خدایافرصت رهایی از یک عشق سوزان را بگیر از من

تو احساس شکست نا امیدان را بگیر ازمن

اگر درد است عشق پاک او امکان درمان را بگیر از من

اگر باید که بی او سر کنم جان را بگیر ازمن

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387| ساعت 12:0 PM| توسط ترانه|

 

باید امشب بهشت را ببـــــرم بازی سرنوشت را ببـــــرم

روزگـــــــــاری انار از من بود هیجــــان بهــــــار از من بود

دستانم که سیب را چیدنـــــد لذت یک فریب را چـــیدند

دردمن را کویــــــر می داند آری آن دشت پیتتتر می داند

زندگی یک تهاجـم سرد است وبگویم عجیب نامرد است

گر چه در کوچه های تردیدم زیر غم ها فسیــــل گردیدم

حرف من از تکامل کشت است قصه جوجه اردک زشت است

دیگر از سایه هــا رهـــا هستـــم امپراطور قلب هــــا هستـم

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387| ساعت 2:42 PM| توسط ترانه|

 

چه کسی می داند

 که تو در پیله خود تنهایی

چه کسی می داند

 که تو در حسرت یک روزنه

 در فردایی

پیله ات را بگشا

 تو به اندازه ی یک دنیایی

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387| ساعت 8:37 AM| توسط ترانه|

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387| ساعت 2:45 PM| توسط ترانه|

 

گر چه دوری زبرم، همسفر جان منی     

 

قطره اشکی و در دیده ی گریان منی

 

این مپندار که یادت برود از نظـــــرم    

  

خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387| ساعت 11:35 AM| توسط ترانه|

 

شب شکن صد آینه

 باشب من چه می کنی؟؟؟

اینهمه نور داری وصحبت سایه  می کنی؟؟؟

با تو چه فرق می کند

 مرده و زنده بودنم؟؟؟

کاش خجل نباشم

از زخم نخورده بودنم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386| ساعت 2:22 PM| توسط ترانه|

 

 

تورا خبر زدل بیقرار باید ونیست

 

غم تو هست ولی غم گسار باید ونییست

 

اسیر گریه بی اختیار خویشم

 

فغان که در غم من اختیار باید نیست

 

چگونه لاف محبت زنی  که از غم عشق

 

تورا چو لاله دلی داغدار باید نیست

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386| ساعت 10:39 AM| توسط ترانه|

 

 

 

آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
 بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
 چیست این اشتیاق سرکش و گنگ
 در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
 چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشی ی تو
 گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست
 لیک در دیده ی تو لبخندی ست
 که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق
از لب یار شوخ دلبندش
 شور دارد ، چو بوسه ی مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم است پیوسته
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر می خوانی

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386| ساعت 9:34 AM| توسط ترانه|

 

آي خدا دلگـــــيرم ازت آي زندگي سيرم ازت

آي زندگي مي ميرم و عمرم و مي گيرم ازت

اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم مي كنند

اين نفسهاي بي هدف زنده به گورم مي كنند

چـــــه لحظه هاي خوبيند ثانيه هاي آخــــره

فرشته هاي مردن من منو از اين جا مي بره

چه اعتراف تلــــخيه انگــــاررسيدم ته خط

وقت خلاصي ازهمست آي دنيا بيزارم ازت

هم اتاقي برس به دادم

اونيكه دل و دينم رو برده

خيلي وقته نكرده يادم

هم اتاقي ببين چگونه

سيل اشكم شده روونه

درد جانسوزم روجزتو

به خدا هيچكي نمي دونه

هم اتاقي برو طبيب دل بيمارم و بيار

بهش بگو عاشقش غريبه مرده از درد انتظار

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386| ساعت 12:12 PM| توسط ترانه|

اونکه یه وقتی تنها کسم بود ، تنها پناه دل بی کسم بود ، تنهام گذاشت و رفت از کنارم ، از درد دوریش من بی قرارم ، خیال می کردم پیشم می مونه ، ترانه عشق واسم می خونه ، خیال می کردم یه هم زبونه ، نمیدونستم نامهربونه ................ با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم ، فکر وخیالش همش باهامه ، هر جا که میرم جلو چشامه ، دلم می خواد تا دووم بیارم ، رو درد دوریش مرحم بزارم ، اما نمی شه راهی ندارم ، نمی تونم من طاقت بیارم ...............

نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386| ساعت 10:46 AM| توسط ترانه|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت